تبليغاتX
دی ناز
 

خورده شيشه هایی که ریز ریز در کف پاهایم فرو رفته به آرامی با تیزی کوچک ناخن هایم بیرون می کشم و جریان قرمز رنگی را که از لابه لای انگشتانم به زمین می چکد می بینم، دردی که از بیرون کشیدن شیشه ها حس می کنم تحمل می کنم ولی انگار دیدن این قرمزی که روی انگشتانم چکیده می شود به یادم میاورد که عجب دردی دارد بیرون کشیدن این خورده شیشه ها.

بعضی از تکه هایش آنقدر ریز و کوچک هستند که حتی به لابه لای نوک ناخن هایم هم گرفته نمی شوند و من انگار باید بی خیال بیرون کشیدنشان بشوم و بگذارم همانجا در گوشه ای از پوست و گوشت و خونم باقی بمانند و بعضی تکه هایی که بزرگ تر هستند را با تمام قوا بیرون می کشم و می گذارم تمام مویرگهای سرراهشان را پاره کنند و بالاخره بیرون کشیده شوند.

 با همین خورده شیشه های ریز باقی مانده در پوست و گوشتم بایدراه بروم و هر بار که کف پایم را روی زمین می گذارم این درد را حس می کنم و هیچ وقت هم از خاطرم نمی رود که دردی که می کشم ناشی از همان خورده شیشه های ریز باقی مانده است ولی هیچ وقت یادم نمیاید که چه تکه ها بزرگتری را از درون بدنم بیرون کشیدم و یادم نمیاید که چه دردی را موقع بیرون کشیدنشان تحمل کردم و حتی جای زخمهای التیام یافته اش را هم نمی بینم چون درست جایی است که دیده نمی شوند.

بیشتر که می گذرد دیگر در کف پاهایم احساس دردی نمی کنم و راحت پاهایم رو روی زمین می گذارم ولی درد عجیبی را در ناحیه قلبم احساس می کنم، می دانم که جریان خونم تمام این خورده شیشه های ریز را به سمت قلبم برده  و این سوزش قلبم ناشی از همین خورده شیشه های ریزی است که روزی نتوانستم از کف پاهایم بیرون بکشمان.

 

نوشته شده توسط دی ناز در چهارشنبه نهم بهمن 1387 |
من همان دختر ابرم
زاده شده یه رعد و برقم
ولی کمی خسته و دردمندم
من یکی از دختران سنگم
اما نه سیاه، بلکه پر رنگم
نطفه ای از نزدیکی آب و خاکم
و دلیلی برای بوئیدن برگم
من همان دختر آبی ولی سردم
واسه همینه که از دور کم رنگم
من همین نزدیکیها در رنجم
در آغوش توام و انگار دلتنگم
من همین دختر بی تاب ولی هم دردم
هیچ چیزی بیش از خواستن احساسم نیستم
زیاده نمی خواهم و در حال تو مستم
من همان دختر ابرم
من همان زاده نزدیکی آب و خاکم
من کمی گیجم و انگار گنگم
من از همه خاطره ها سرمستم
گاهی وقتها که تو هم نیستی من هستم
 
نوشته شده توسط دی ناز در پنجشنبه سوم بهمن 1387 |
 

عجب روزگار نانجیبیه، قصه به سر می رسه ولی کلاغه به خونش نمی رسه.

نوشته شده توسط دی ناز در دوشنبه شانزدهم دی 1387 |
 

با هیجان از جاش بلند میشه و همونجوری که دنبال یه چیزی می گرده تا مگس سمجی رو که از صبح داره دور سر من می چرخه رو بیرون بکنه می گه: درخصوص مگس بزرگ دو تا روایته، یه عده می گن مگس بزرگ که دور آدم می چرخه یعنی خبر خوش می خواد بهت برسه، پس نباید کشتش. دسته دوم هم معتقدن مگس، بزرگ و کوچیکش مظهر کثافته و درجا باید کشتش.

منم با تعجب فریاد می زنم یعنی این مگسه برای من خبر خوش آورده؟

بنده خدا جا می خوره و می گه: امیدوارم.

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه چهاردهم دی 1387 |
 

مرگ یه رابطه وقتیه که طرفین برای هم کافی شده باشند.

نوشته شده توسط دی ناز در چهارشنبه یازدهم دی 1387 |
 
آدمها دو دسته هستند:

- دسته اول اونایی که دوست دارند دروغ بشنوند.

- دسته دوم اونایی که دوست ندارند دروغ بشنوند به هر قیمتی که می خواد باشه.

نوشته شده توسط دی ناز در شنبه هفتم دی 1387 |
 

دیدین یاهو اون بالای سایتش واسه تولد من روزشمار گذاشته؟

نوشته شده توسط دی ناز در جمعه ششم دی 1387 |
 

امروز صبح طبیعت عاشقانه ترین آوازش را برایم چند لحظه نواخت، با چه شور و ولعی و در عین حال آرامشی می نواخت، همان چند دقیقه را.

نوشته شده توسط دی ناز در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |
 

گویا نگاهی که از حادثه عشق تره بی نظیره ولی من می گم نگاهی که از دلتنگی تره یه چیز دیگه اس!!!

نوشته شده توسط دی ناز در جمعه بیست و دوم آذر 1387 |
 

هر دردی سراغم میاد این تهوع لعنتی رو هم روش اشانتیون میاره.

نوشته شده توسط دی ناز در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |