
خورده شيشه هایی که ریز ریز در کف پاهایم فرو رفته به آرامی با تیزی کوچک ناخن هایم بیرون می کشم و جریان قرمز رنگی را که از لابه لای انگشتانم به زمین می چکد می بینم، دردی که از بیرون کشیدن شیشه ها حس می کنم تحمل می کنم ولی انگار دیدن این قرمزی که روی انگشتانم چکیده می شود به یادم میاورد که عجب دردی دارد بیرون کشیدن این خورده شیشه ها.
بعضی از تکه هایش آنقدر ریز و کوچک هستند که حتی به لابه لای نوک ناخن هایم هم گرفته نمی شوند و من انگار باید بی خیال بیرون کشیدنشان بشوم و بگذارم همانجا در گوشه ای از پوست و گوشت و خونم باقی بمانند و بعضی تکه هایی که بزرگ تر هستند را با تمام قوا بیرون می کشم و می گذارم تمام مویرگهای سرراهشان را پاره کنند و بالاخره بیرون کشیده شوند.
با همین خورده شیشه های ریز باقی مانده در پوست و گوشتم بایدراه بروم و هر بار که کف پایم را روی زمین می گذارم این درد را حس می کنم و هیچ وقت هم از خاطرم نمی رود که دردی که می کشم ناشی از همان خورده شیشه های ریز باقی مانده است ولی هیچ وقت یادم نمیاید که چه تکه ها بزرگتری را از درون بدنم بیرون کشیدم و یادم نمیاید که چه دردی را موقع بیرون کشیدنشان تحمل کردم و حتی جای زخمهای التیام یافته اش را هم نمی بینم چون درست جایی است که دیده نمی شوند.
بیشتر که می گذرد دیگر در کف پاهایم احساس دردی نمی کنم و راحت پاهایم رو روی زمین می گذارم ولی درد عجیبی را در ناحیه قلبم احساس می کنم، می دانم که جریان خونم تمام این خورده شیشه های ریز را به سمت قلبم برده و این سوزش قلبم ناشی از همین خورده شیشه های ریزی است که روزی نتوانستم از کف پاهایم بیرون بکشمان.
عجب روزگار نانجیبیه، قصه به سر می رسه ولی کلاغه به خونش نمی رسه.
با هیجان از جاش بلند میشه و همونجوری که دنبال یه چیزی می گرده تا مگس سمجی رو که از صبح داره دور سر من می چرخه رو بیرون بکنه می گه: درخصوص مگس بزرگ دو تا روایته، یه عده می گن مگس بزرگ که دور آدم می چرخه یعنی خبر خوش می خواد بهت برسه، پس نباید کشتش. دسته دوم هم معتقدن مگس، بزرگ و کوچیکش مظهر کثافته و درجا باید کشتش.
منم با تعجب فریاد می زنم یعنی این مگسه برای من خبر خوش آورده؟
بنده خدا جا می خوره و می گه: امیدوارم.
مرگ یه رابطه وقتیه که طرفین برای هم کافی شده باشند.
- دسته اول اونایی که دوست دارند دروغ بشنوند.
- دسته دوم اونایی که دوست ندارند دروغ بشنوند به هر قیمتی که می خواد باشه.
امروز صبح طبیعت عاشقانه ترین آوازش را برایم چند لحظه نواخت، با چه شور و ولعی و در عین حال آرامشی می نواخت، همان چند دقیقه را.